مثلاً یک روز صبح بی هیچ احساسی از خواب بلند شوی ُ شروع کنی به فلسفه بافتن در باب پوچی حیات برای هم اتاقی خسته ات که دنبال راه فرار از زندگی ست ...
بعد از آن و طبق عادت؛ بروی پی کارهای معمول هر روزه ...
در حین اینکه داری دست ُ صورتت را میشویی دختری را ببینی که مایحتاجش را با فروش انواع عطر ُ ادکلن تامین می کند، تو ناخوداگاه دختر را روانه ی اتاقت کنی ُ بروی کنارش بنشینی، هم اتاقی ات ریز بخندد به تو که قصد خرید عطر ُ ادکلن را نداری ُ تو بی تفاوت، فقط تک تک عطر ها را بو بکشی ...
به پنجمین یا شاید ششمین عطر که میرسی، فکر می کنی این بار هم شاید فقط داری وقت فروشنده را می گیری ...
دنبال بوی آشنایی هستی که منتظرش بودی؛ در کوچه ُ خیابان ُ دانشگاه ُ تمام شهر؛ تا کسی برسد با آن بو ...
بعدی را برمیداری ...
بو آشناست ...
کنارش می گذاری ُ شروع میکنی با دختر فروشنده حرف زدن ُ از علاقه ات به آن بوی خاص می گویی ...
دو دقیقه میگذرد ُ حس می کنی مشامت خالی از بوست؛ عطر را برمیداری ُ دوباره بو میکشی، دوباره ُ دوباره ُ دوباره ... خودش است؛ همان بوی خاصی که دنبالش بودی ...
دختر فروشنده می رود؛
عطر را به لباست میزنی
هوا سرد است؛ می روی زیر پتو ُ دلت می خواهد فقط نفس بکشی، فقط نفس بکشی، نفس عمیق ...
چیزی نمی گذرد که خوابت میبَرد ...
تو مست می شوی از بوی خودت ...
تو مستی از بوی خودت ...
برچسب:
نویسنده: متین کریمی