خرید بک لینک

نشسته ام روی نیمکت توی ایستگاه اتوبوس دانشگاه

همه ی آدم های در حال رفت ُ آمد را نگاه می کنم،

همه دارند زندگی می کنند، خودم را با آنها مقایسه می کنم و به سرنوشت تیره و تارم فکر می کنم؛ دلم می خواهد بزنم زیر گریه؛ اما نمی توانم ...

به تفاوت ها فکر می کنم، به اینکه هیچکدام از این ها مثل من فکر نمی کنند؛ پس من نمی توانم زندگی کنم؛ یا من مثل هیچ کدام اینها فکر نمی کنم، پس اینها می توانند زندگی کنند.

نمی دانم باید بالا بیاورم عقاید دیگران را ؟!

باید تف بیندازم تو صورت دانشگاه و جامعه و هرچه هست و پناه ببرم به کنج خانه ی خودمان ؟!

یا بنشینم ُ زار بزنم به حال خودم و افکار متفاوتم ؟! زار بزنم یا خودم را دار بزنم ؟! ...

به خودم می گویم بدبخت اینجا جای تو نیست، برو بمیر با این افکار متناقضت ...

.

.

.

صدای خنده هایشان آزارم می دهد؛ حالم از همه ی این آدمهای به اصطلاح روشن فکر جامعه بهم می خورد ...

برچسب: نویسنده: متین کریمی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 17:42

صفحه بندی