اینجا روی زمین، طبق قرار، ساعت حدود 3 بامداد است
دفترم را برمیدارم و روی صندلی در لابی سوئیت می نشینم تا با نور مهتابی درس بخوام
برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم ...
وسوسه می شوم برای باز کردن حصاری که بین من و دنیای بیرون است ...
پنجره را باز می کنم ...
باد سردی توی صورتم میزند؛ پیش تر میروم ...
هوا سرد است، آسمان کبود است
محوش می شوم، مسخ می کند مرا ...
و نسیمی در خنکای دلم وزیدن می گیرد ...
سکوت، شب، زیبایی آسمان ...
عاشق می شوم ...
قلم ُ کاغذ را برمیدارم و می نویسم ...
فکر می کنم نویسنده شدن یک حال عجیب می خواهد، یک حالی که با احوال دیگر متفاوت است
احوال را نمی شود بیان کرد، مگر وقتی نویسنده ای شوی با احوالی فراتر از احوال معمول ...
سوز سرما صورتم را بی حس می کند، قلبم اما مالامال می شود از احساس ...
ذهنم خالی می شود؛ نفسم به جریان می افتد ُ آسمان میبارد ...
سرم را بالا می آورم و به جای تک تک آجرها درختان را می کارم ...
همه چیز آرام می شود
آسمان نمی بارد، درختان با نسیم ملایمی به رقص در می آیند ُ من به طبیعت لبخند می زنم ...
آرامش موج می زند اینجا ...
غرق می شوم در این فرخندگی ...
برچسب:
نویسنده: متین کریمی