خرید بک لینک

به نقطه ی جالبی از زندگی رسیدم !

دیگه هیچی برام مهم نیست، همینطوری الکی دارم می چرخم برا خودم !

دقیقاً مثل یه آدم آواره !

نه آدمها برام مهمن، نه افکارشون؛ نه قضاوت هاشون و نه نگاهشون !


تابستون یه تصویر تو ذهنم همش وول میخورد

تصویر یک پسر بچه ای که تو یه شب آروم؛ غمگین نشسته رو یه سکو تو پیاده رو و زل زده به انعکاس چراغ های چشمک زن مغازه ها و خیابون که افتاده رو آسفالت خیس خورده ! زانوهاشُ بغل گرفته و معلوم نیست به چی داره فکر میکنه ! حالش رُ می فهمیدم؛ اما بیانش سخته ...

حالا دقیقاً همون پسر بچه تو ذهنمه که چند تا خوراکی دستش گرفته ُ داره می چرخه برا خودش بین آدمها، اما اصلاً هیشکی براش مهم نیست، گاهی یه چیزی توجهشُ جلب میکنه، با پا انداز وراندازش میکنه؛ بعد انگار که اشتباهی توجهش جلب شده باشه؛ بی تفاوت ازش رد میشه، یا اینکه گاهی یه چیز مسخره میبینه که بقیه خیلی جدی دارن بهش نگاه میکنن؛ میخنده بهشون؛ به همه چی ... و ازشون رد میشه !


با تمام این اتفاقات ساخته ی ذهنم و با اون پسر بچه؛ همذات پنداری می کنم ...

برچسب: صفر مطلق,صفر مطلق چيست,صفر مطلق در ریاضی,صفر مطلق ژنتیکی,رمان صفر مطلق,صفر درجه مطلق,کتاب صفر مطلق,فیلم صفر مطلق,نظریه صفر مطلق,دمای صفر مطلق چیست, نویسنده: متین کریمی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 18:56

صفحه بندی