خرید بک لینک

قدیما، وقتی حالم خوب بود، سپیده ی صبح برام حکم زندگی رُ داشت.

پرنده ها می خوندند، من می رفتم تو حیاط ُ گل های باغچه رُ آب می دادم، دست می کشیدم رو گلبرگ هاشون ُ لبخند می زدم، چشامُ می بستم ُ نفس عمیق می کشیدم؛ پروانه ها تو باغچه پَر می زدند ُ من خوشحال می شدم، جایی خونده بودم پروانه ها شگون دارند.

حالا صدای آواز پرنده ها فقط میتونه حواسمُ پرت کنه از فکر کردن، همین !

انگار نقش تمام زیبایی های زندگی، همینه !

اصلاً شاید سعدی برای همین این شعر رُ سرود: *

ابر ُ باد ُ مه ُ خورشید ُ فلک در کارند

تا تو " نانی " به کف آری ُ به " غفلت " نخوری؛

در ادامه هم سعی میکنه به خودش بقبولونه که نباید به چراییِ زندگی فکر کنه و میگه:

همه از بهر تو سرگشته ُ فرمانبُردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبَری

میخواد با سپاسگزاری از همکاری طبیعت ُ برای اینکه جوابی بهش داده باشه، خودشُ راضی کنه به زندگی کردن، شاید هم دنبال بهانه ست، یه بهانه برای زندگی کردن؛ اما همه ی این ابیات انگار در اوج ناامیدی سروده شدن و شاعر از ابتدا میدونه قرار نیست به طبیعت پاسخ مثبت بده؛ چون زندگی کردن در توانش نیست اصلاً ...


* تحلیل اشعار سعدی توسط یک ذهن آشفته و خسته؛ جدی نگیرید !

برچسب: نویسنده: متین کریمی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 22:22

صفحه بندی