خرید بک لینک

مدت ها پیش صبح ها که از خواب بیدار می شدم یه غمی تو دلم بود؛ نه می تونستم بخندم نه حوصله داشتم؛ حتی حوصله ی بابا رُ هم نداشتم؛ طبق عادت می رفتم میشِستم پشت میز مطالعه درس می خوندم.

باید زمان میگذشت، ظهر که می شد ُ آفتاب که میومد وسط آسمون من حالم خوب میشد.

اون مدت زمان رُ فراموش نمی کنم. بی دلیل غمگین بودم، شایدم حس می کردم زندگی رُ باختم؛ هرچی بود، روزای پر غمی بود برای من.

امروزم کلاس نرفتم، از خواب بیدار شدم ُ باز یه غمی تمام وجودمُ گرفت.

مدتهاست دلم میخواد از این وابستگی های بی ثمر رها شم، دلم میخواد فرار کنم، از خودم و زندگی مسخره ای که برای خودم ساختم !

فکر هم کردم بهش؛ اما اینجا ایرانه و هیچ دختری حق فرار از زندگی رُ نداره ! اگر احساس امنیت می کردم، حتماً چند روز می رفتم یه جای آروم ُ خلوت ُ دنج و همه چی رُ فراموش می کردم.

گاهی حس می کنم روحم داره با تمام قدرت تقلا می کنه از این جسم بزنه بیرون ُ نفس بکشه ُ رها شه، اما من سخت ُ محکم مانعش میشم.

شرایط خوبی نیست ...

برچسب: نویسنده: متین کریمی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 22:43

صفحه بندی