هیچ انگیزه ای ندارم برای رفتن سر کلاس های دانشگاه،
نمی دونم برای چی دارم وقت خودمُ هدر میدم اینجا ؟ ...
من که به وضوح می بینم قرار نیست این تلاش ها به جایی برسه، چرا دارم ادامه میدم ؟!
خیلی سخته، دارم می بینم جوونیم، زمانم، آرزوهام و همه ی چیزی که از زندگی می خواستم، دارن از دستم سُر میخورن ُ از بین میرن، اما نمی تونم کاری بکنم.
این ناتوانی، داره اذیتم می کنه، داره روحمُ ذره ذره آب میکنه ...
صدای بازی دو تا بچه داره میاد؛ میخونن: با شادی ُ خنده بگو شدم برنده ...
اگه بدونن روزگار چه موذیانه در کمین نشسته ُداره براشون چه نقشه هایی میکِشه، چی میخونن ؟ ...
شاید دیگه هیچی نخونن؛
شاید صبر کنند ُ تماشا کنن ُ آخرش بمیرن ...
نمی تونم قبول کنم همه ی این سال هایی که نفس کشیدم برای هیچی بوده، نمی تونم شرایط ُ قبول کنم، از طرفی کاری هم از دستم برنمیاد برای تغییر این وضعیتی که دوسش ندارم، از یک طرف مطمئن نیستم شرایط دیگه ای رُ دوست دارم اصلاً یا کلاً نمی تونم زندگی رُ هیچ جوره تحمل کنم ؟
اما همه ی لحظه هایی که خندیدم، برای رسیدن به این حال خراب بود ؟
زندگی همش همین بود ؟
برچسب:
نویسنده: متین کریمی