فکرم مشغول بود، خیلی مشغول بود، داشتم فلسفه می بافتم؛
بلند شدم ُ راه افتادم در خانه.
از اتاق خودم به اتاق دیگری رفتم ُ از آنجا به حال ُ سپس به دستشویی رفتم، داشتم قدم می زدم ُ فکر می کردم ! ناگهان یادم آمد وقتی بچه بودم، هر بار نیمه شب به دستشویی می رفتم، شبح سفید پوشی را می دیدم که به سرعت از جلوی در نیمه باز دستشویی رد می شد، من با عجله دستانم را می شستم و پناه می بردم به تخت خوابم. پتو را می کشیدم روی سرم، در خودم جمع می شدم و چشمانم را محکم می بستم و سعی می کردم تکان نخورم تا کسی کاری به کارم نداشته باشد، منظورم آن اشباحی بودند که نیمه شب ها سراغم می آمدند.
امشب بی اختیار فکرم به همان شب های کودکی و نوجوانی رفت که احساس کردم چیزی از جلوی در رد شد و همانجا ایستاد ! سرم را چرخاندم، چیزی آنجا نبود. یادم آمد جایی خوانده بودم اشباح و همه ی نیروهای این چنینی، فرضیات ذهنی هستند که از نیروی تلقین در انسان، بوجود می آیند.
ناخودآگاه سرم را برگرداندم و به تصویر خودم در آینه خیره شدم، به نظرم نا آشنا می آمد. لب هایم را جمع کردم و کمی ابروهایم را در هم کشیدم، در ذهنم پرسیدم تو کیستی ؟
تصویر نا آشنا تر شد و گنگ تر ...
فکری به ذهنم رسید، حس کردم همه چیز توهم است.
از تصویری که هر لحظه در آینه نا آشنا تر می شد، ترسیدم و باز پناه آوردم به رخت خوابم ...
+ نمی خواهم ادامه دهم این فلسفه بافی را؛
خسته ام.
برچسب:
نویسنده: متین کریمی