این روزها بواسطه ی ایام نوروز و ناتوانی ام در بهانه آوردن برای بیرون نرفتن و در جمع حاضر نشدن، یک آدم اجتماعی و " خوب " ( در حقیقت نسبی آن ! ) شده ام.
مدت ها بود در هیچ جمعی حاضر نشده بودم و همین کناره گیری از جمع، از من یک آدم ترسو ساخته بود.
کم کم ترسم از اجتماع از بین رفت و حالا خیلی معمولی رفتار می کنم؛ خب کار سختی هم نبود ...
اما مسئله ای که ذهنم را مشغول کرد، این است که به همان نسبتی که با اجتماع هماهنگ شده ام، به فلسفه ی برنامه ریزی شده ی حیات نزدیک تر شدم.
حالا خوب می توانم بخندم، در جمع صحبت کنم و واکنش تدافعی در مقابل هیچ حرف ناخوشایندی نشان ندهم؛ اما به همان میزان همه چیز در نظرم کم رنگ تر شده.
می توانم بگویم من یک دختر اجتماعی هستم که همه چیز در نظرش رنگ باخته.
چیزی نیست که آزارم دهد و همین " هیچ چیز " مرا از زندگی سیر کرده ...
برچسب:
نویسنده: متین کریمی