در یک عصر جمعه که هوا سرخابی ست و فضا با صدای پرندگانی که دور می شوند، رو به خاموشی می گذارد؛ من چشمانم را می بندم؛
به روزهای رفته فکر می کنم، به آدم هایی که رفتند، به لحظه های شادی که خاطره شدند و به همه ی دلخوشی هایی که پَر کشیدند، دور شدند ُ رفتند برای همیشه ...
غم انگیزترین موزیکی که در گالری دارم را play می کنم و از پنجره ی فضای تاریک اتاق به آسمان گرفته ی جمعه ی فروردین چشم می دوزم ...
شرایط را به غمگین ترین شکل ممکن در می آورم تا احساس برانگیز شود.
اما در دلم هیچ نشانه ای از غم، اندوه، گرفتگی و هیچ احساسی که دلسوز باشد را حس نمی کنم.
فکر می کنم خوشبختی همین باشد؛
خوشبختی یعنی درک پستیِ گذشته، حال و آینده ی متعلق به " زمان " ی که تنها هدفش فریب بشر و سرگرم کردن او به زندگی در دنیایی ست که متعلق به او نیست.
خوشبختی یعنی تمام داشته های دنیا در نظرت پوچ، بی معنی یا تعریف نشده جلوه کنند و همه چیز اهمیت خودش را از دست بدهد،
خوشبختی یعنی هیچ نیرویی نتواند در تو اثر کند،
خوشبختی شاید همین ' هیچ چیز ' ی باشد که مرا در کام خود کشیده ...
پی نوشت: ممنون از پرهام
برچسب:
نویسنده: متین کریمی