چند شب پیش پسر بچه ی رویاهایم سراغم آمد.
نیمه شب بود، خوابم نمی بُرد،
انگشتان دو دستم را به هم قلاب کردم، دستانم را کشیدم و خمیازه ای از پس آن؛
که پسرک آمد.
مثل اینکه انتظار آمدنش را نداشته باشم، شوکه شدم و نفسم بند آمد.
چشم هایم را بستم.
پسرک در مرکز دایره ای از آدم ها گیر افتاده بود.
هر کدام او را به سمتی جذب می کردند،
نوشتم جذب می کردند، انگار همه شان برای پسرک جذاب بودند.
پسرکِ مستاصل هر لحظه به سویی می رفت، بعد مثل اینکه گیج شده باشد، عصبی و نگران در همان جایی که بود ایستاد و نشست.
گیج بود و تنها و غریب؛
انگار که خستگی با زوری بی انتها به او چیره شده باشد ...
نگرانم برای آن پسر تنها ...
برچسب:
نویسنده: متین کریمی