فکر می کردم تا کِی میشه این وضع مسخره رُ ادامه داد ؟! ... - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 18:56
نشسته بودم سر کلاس ! بین یه مشت آدم احمق و استاد الکی خوش که حالم ازش داشت بهم می خورد ! برای اولین بار احساس کردم دارم از حال میرم، سرم خیلی نرم ُ آروم شروع کرد به چرخیدن ! فقط بیست دقیقه مونده بود کلاس تموم بشه ! به اندازه ی بیست سال زجر کشیدم ... دلم می خواست یا خودم ُ نابود کنم یا اون آدم های اح...
عجیبه ... - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 18:55
تازه از خواب بیدار شدم ! این هم خرابه ای که من الان توشم ! دلم گرفته ! عجیبه ... سرم گیج میره، سردمه ... لپ تاپ رُ روشن می کنم و دنبال یه چیزی می گردم تا این غم رُ از دلم بگیره ! عجیبه ... بسطامی رُ میذارم و میرم تو فکر ... گرچه دیگر ِمِی جوانی نمانده در ساغر من زار ُ تنها منه خدا را، تو ای هم سر من...
فراتر از آنچه هست ... - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 18:55
اینجا روی زمین، طبق قرار، ساعت حدود 3 بامداد است دفترم را برمیدارم و روی صندلی در لابی سوئیت می نشینم تا با نور مهتابی درس بخوام برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم ... وسوسه می شوم برای باز کردن حصاری که بین من و دنیای بیرون است ... پنجره را باز می کنم ... باد سردی توی صورتم میزند؛ پیش تر میروم ... ...
رقصی چنین میانه ی میدانم ..... - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 18:55
صبح با صدای طبیعت از خواب بیدار میشی چشماتُ باز می کنی ُ بالای سرت آسمون صاف ُ آبی لاجوردی رُ می بینی که گَه گاهی پر زدن چند تا پرنده در بک گراند آسمون، نگاهتُ می دزده ... لبخند میزنی ُ بلند میشی کتری آب رُ میذاری رو آتیش، میشینی رو به طبیعتی که تا چشم کار می کنه درختِ، سر سبزِ، زیباست ... تمام آرام...
باید رید به این زندگی نکبت بار ! - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 18:55
عصبی بودم داشت می گفت ُ میخندید ُ به من نگاه می کرد، منتظر عکس العمل بود لباسام ُ برداشتم برم حموم، کلافه شده بودم، موهام ُ باز کردم ُ ریختمشون بهم خنده ش خشک شد ُ گفت چته ؟! + هیچی نگو ! - مریم اعصاب نداره ! + حوصله ی این بازی مسخره رُ ندارم ! دوباره فردا یه هفته ی دیگه شروع میشه نفر سوم وارد بحث ش...
لحظه های آزار دهنده - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 17:42
نشسته ام روی نیمکت توی ایستگاه اتوبوس دانشگاه همه ی آدم های در حال رفت ُ آمد را نگاه می کنم، همه دارند زندگی می کنند، خودم را با آنها مقایسه می کنم و به سرنوشت تیره و تارم فکر می کنم؛ دلم می خواهد بزنم زیر گریه؛ اما نمی توانم ... به تفاوت ها فکر می کنم، به اینکه هیچکدام از این ها مثل من فکر نمی کنند...
روزها را یکی پس از دیگری قتل عام می کنیم، امید روز بهتری نیست ... * - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 17:42
اینجا نوشته بودم حس من خیلی قوی هست ؟! خیلی زیاد هم ... از متن نوشته هایم فهمیده اید نگارنده ی این سطرها روحیه ی حساسی دارد ؟! روحیه ی خیلی حساسی دارد ... اگر روزی او را دیدید ادا در نیاورید، خودتان باشید و متواضعانه با او رفتار کنید ... نوشتم اگر روزی او را دیدید ؟! نه، تصورش هم وحشتناک است، تصور ا...
مـــرگ ... - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 17:42
بعضی ها میگن هدایت اگه زنده بود ُ پیشرفت فکر بشر رُ می دید، هرگز خودکشی نمی کرد ! با شنیدن همچین حرفهایی هدایت رُ بیشتر درک می کنم که دوست نداشت خونده بشه؛ چون می دونست به اشتباه قضاوت میشه ! این برای کسایی هست که هدایت رُ کم ُ بیش، فقط؛ خوندن؛ بی هیچ شباهت فکری به هدایت ! یه عده اصلاً هدایت رُ نخون...
بهانه ای خوب، برای شب بیداری ... - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 17:42
از تمام امروز، فقط این ... کتاب سودمندی و نا سودمندی تاریخ برای انسان از نیچه ! + از هر گنجی برام با ارزش ترِ خوندن افکار آدمهایی مثل نیچه ُ شوپنهاور ُ کافکا ُ هدایت ...
تنهایی دلچسب َت ... - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 17:42
مثلاً یک روز صبح بی هیچ احساسی از خواب بلند شوی ُ شروع کنی به فلسفه بافتن در باب پوچی حیات برای هم اتاقی خسته ات که دنبال راه فرار از زندگی ست ... بعد از آن و طبق عادت؛ بروی پی کارهای معمول هر روزه ... در حین اینکه داری دست ُ صورتت را میشویی دختری را ببینی که مایحتاجش را با فروش انواع عطر ُ ادکلن تا...
وقت سحر ... - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 17:41
خواب دیدم از تو دستم کرم داره میاد بیرون ! کرم اومد بیرون ُ هنوز حالم بد بود، دیگه داشتم گریه می کردم، طاقت نداشتم؛ دستم باد کرده بود ! نصف کرم مونده بود تو دستم، اونم اومد بیرون ُ آروم شدم، راحت شدم، ساکت شدم ... کرم اومد بیرون ُ دست من باز شد، اجزای داخلی دستم رُ می دیدم، زیاد هم پیچیده نبود، گرفت...
حرفهای ما، هنوز نا تمام ... - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 17:41
این متن را در کلاس ادبیات خواندم ! آنجا استرس داشتم ُ اینجا خسته ام ! اما با این حال دوست دارم نظرتان را بدانم، نه برای اینکه خودم را بهبود بدهم تا بتوانم زیباتر بنویسم؛ که برایم اهمیتی ندارد؛ صرفاً می خواهم بدانم نظرتان را :-) + اینــــجا
اما خاطرات با تو بودن، هست ... دوست عزیزم ! - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 6:52
کلاس تمام شد، از دانشکده بیرون آمدیم، با هم کلاسی ام گرم صحبت بودم که دستی را روی شانه ام حس کردم، یادم نیست صدای گرم آشنایش چه گفت، برگشتم؛ استاد بود، استاد ادبیات ... در کلاس، روز و ساعت جلسه ی بعد را پرسیده بود، اما یادش رفته بود، دوباره از من پرسید، حرکات استاد به نظرم عجیب آمد ... متن های استاد...
سیزده ! - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 22:09
احساس بدبختی مفرط می کنم ! احساس آوارگی، وازدگی و تنهایی بی نهایت ! شاید این جمله ای که می خوام بنویسم به خاطر حالُ هوای الانم باشه؛ اما یکی از بدترین خصلت های یک آدم شاید اینه که روحیه ش حساس باشه، به خاطر همینه که خودم حواسم هست کوچیکترین حرفی به کسی نزنم، چون کوچیکترین بی محبتی ای ذهن ُ روح منُ س...
رَوِش بختم این است ... * - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:00
سر کلاس نشسته بودیم؛ یک نفر وارد شد و بوی ادکلنش در کلاس پیچید، نمی دانم کنار کدام پنجره نشست که باد بوی ادکلنش را می آورد تا مغز استخوان من؛ خودکار را برداشتم مسئله ای که استاد گفت را حل کنم؛ نوشتم: دوشنبه ها عصر، بوی عطر تو، خیابون " ر " ... ادکلن َش، همین بود دقیقاً، تمام مدت آن بوی لعنتی فکرم را...
فکرهای احمقانه ! - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 22:18
از بی خوابی سرم درد میکنه، اما خوابم نمی بَره ! فکر کردم با صدای ناظری خوابم می بَره، اما کلام مولانا به فکرهای خسته هم فشار میاره امشب هم اتاقیم داشت چرت ُ پرت می گفت مثل همیشه، بهش گفتم من مثل قبل حوصله ی گوش دادن ندارم، ساکت شد ُ رفت گرفت خوابید ! برام مهم نبود ناراحت شد یا نه ! بی احساس شدم؛ شای...
دو سکانس متفاوت ! - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 22:18
یکی از دوستام یه زمانی خیلی بی انگیزه و واقعاً بی مصرف بود . نمی دونم یهو چی شد که تفکرش و زندگیش از این رو به اون رو شد و الان برای ارشد پذیرش گرفته ُ 3 4 ماه دیگه میره یه کشور پیشرفته برای ادامه تحصیل . همیشه سرش شلوغه و تا الان 3 تا مقاله داده ! دیروز داشتیم با هم صحبت می کردیم، فهمیدم اصلاً منُ ...
پایین ُ بالا؛ در اصلِ مشترک ! و کلاً توان روحی برای آدم نمی مونه ... - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 22:18
امروز از کلاس که اومدم؛ داشتم لباسمُ عوض می کردم؛ چشمم خورد به آستینای لباسم که از ریخت افتاده بود؛ رفتم تو آینه نگاه کردم ُ بعدش فکر کردم به عمق درگیریم که متوجه نبودم این لباس دیگه قابل پوشیدن نیست؛ و از بس همه تو دانشگاه ما آزاد اندیشن؛ باید حتماً یه سری لباس خاص بپوشی و منم چون لباس مناسب دیگه ا...
دلبرا؛ دلم بی قرار توست ... - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 22:17
صبح کلاس دارم، اما خوابم نمی بَره، بلند شدم رفتم تو تراس ُ آسمون رُ نگاه میکردم؛ یهو یه هواپیما از رو زمین بلند شد ُ کم کم اوج گرفت ... ترکیب چراغ های چشمک زن هواپیما ُ پرواز ُ آسمون ُ سکوت شب؛ دنیا رُ برام قشنگ کرد، یه لبخند زدم ُ تو دلم گفتم چقدر قشنگه ... یهو دلم گرفت؛ مسیر پرواز هواپیما به نظرم ...

برچسب‌های مرتبط

صفر مطلق | صفر مطلق چيست | صفر مطلق در ریاضی | صفر مطلق ژنتیکی | رمان صفر مطلق | صفر درجه مطلق | کتاب صفر مطلق | فیلم صفر مطلق | نظریه صفر مطلق | دمای صفر مطلق چیست