بهار من سکوت بنفشه های زرده؛ گرفته بوی حسرت، بهار من چه سرده ...
-
تاریخ: 1396/1/5 ساعت: 21:36
غمگین، خسته و داغونم ...
وهم !
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 20:37
فکرم مشغول بود، خیلی مشغول بود، داشتم فلسفه می بافتم؛ بلند شدم ُ راه افتادم در خانه. از اتاق خودم به اتاق دیگری رفتم ُ از آنجا به حال ُ سپس به دستشویی رفتم، داشتم قدم می زدم ُ فکر می کردم ! ناگهان یادم آمد وقتی بچه بودم، هر بار نیمه شب به دستشویی می رفتم، شبح سفید پوشی را می دیدم که به سرعت از جلوی
یاس فلسفی ...
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 23:06
فریاد هادی پاکزاد وقتی همه خوابن و اون داد میزنه: " اینکه حلقه ی بعدی زنجیره ی تولید نسلی "، چنگ میزنه به وجود من و نمی تونم نا امید نشم ...
تمومه همه چی ؟!
-
تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 22:43
هیچ انگیزه ای ندارم برای رفتن سر کلاس های دانشگاه، نمی دونم برای چی دارم وقت خودمُ هدر میدم اینجا ؟ ... من که به وضوح می بینم قرار نیست این تلاش ها به جایی برسه، چرا دارم ادامه میدم ؟! خیلی سخته، دارم می بینم جوونیم، زمانم، آرزوهام و همه ی چیزی که از زندگی می خواستم، دارن از دستم سُر میخورن ُ از بین...
که به هیچ وجه جانم، نکند قرار ...
-
تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 22:43
مدت ها پیش صبح ها که از خواب بیدار می شدم یه غمی تو دلم بود؛ نه می تونستم بخندم نه حوصله داشتم؛ حتی حوصله ی بابا رُ هم نداشتم؛ طبق عادت می رفتم میشِستم پشت میز مطالعه درس می خوندم. باید زمان میگذشت، ظهر که می شد ُ آفتاب که میومد وسط آسمون من حالم خوب میشد. اون مدت زمان رُ فراموش نمی کنم. بی دلیل غمگ...
خلأ
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 22:22
کاش می شد همه چیز را رها کرد، کاش می توانستم بخوابم بی آنکه مجبور باشم ساعت را تنظیم کنم تا مبادا خواب بمانم و زمان از دستم برود، اصلاً کاش میشد زمان را متوقف کرد. کاش میشد در زمان سفر کرد؛ اگر میشد، بی شک به پیش از تولد یا بعد از مرگم سفر می کردم بی آنکه به بازگشت فکر کنم ... کاش هیچ کدام از اتفاقا...
پارادوکس !
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 22:22
یکی از ویژگی های من اینه که اگر با یه نفر همذات پنداری کنم، دوست دارم از تمام لحظه های طرف باخبر بشم، اگر اون طرف نویسنده باشه، تمام نوشته هاشُ می خونم و جالبه نوشته هایی ازش که خصوصی اند و جنبه ی هنری ندارند، برام جذاب تر بوده همیشه، شاید چون خودم هنرمند نیستم، جنبه ی " معمولی " نویسنده ای که باهاش...
مقاومت !
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 22:22
حدود دو هفته ی پیش در کلاس شنا ثبت نام کردم، همیشه شنا را دوست داشتم و فکر می کردم یک احساس خلاء واقعی به آدم می دهد، جلسه ی اول کلاس به دلایلی غائب بودم و در جلسه ی دوم من و چند نفر دیگر داشتیم درس جلسه ی قبل را تمرین می کردیم، من در حال تمرین بودم تا بتوانم بدنم را روی سطح آب شناور کنم که دختری وا...
دلتنگ رایان ...
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 22:22
دقیق شدم در نگاهت ... جذبم کرد، و کم کم هضم شدم در تو ... حالا دلتنگی ات خواب را از چشمانم گرفته؛ می خوانَد " دلتنگمُ دیدار تو درمان من است " و من هر لحظه دلتنگ تر می شوم. دلم برای " تو " تنگ است، دیدار تو درمان من است، تو خود حقیقتی برای من، من رگه هایی از یقین را در تو می بینم؛ جانِ دلم، دلم برای ...
empty !
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 22:22
فکر می کنم " ژن " ها، اهمیت ویژه ای دارند، جسم من سالم است و علائم هیچ بیماری روحی را ندارم، شاید در ژن های من اختلالی پیش آمده؛ یک اتفاق قبل از تولد، می تواند باعث یک بیماری ناشناخته شده باشد که غیر قابل کشف است. غمگینم؛ مثل حیوانی که به جرم ندانستن زبان، اسیر دست آدم ها شده.
nothing
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 22:22
نه کاری برای انجام دادن دارم، نه حرفی برای گفتن، نه موضوعی برای نوشتن، نه انگیزه ای برای ادامه دادن و نه هیچ چیز دیگه ای که وابسته م کنه به زندگی یا لااقل متاثرم کنه ! + می تونم با یه کلیک روی گزینه ی حذف وبلاگ، قسمتی از افکارم رُ از بین ببرم؛ کاش می شد به همین راحتی خودم رُ هم از بین ببرم، کاش می ت...
" مثل او "، غمگینم
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 22:22
من اهل موسیقی نیستم، اهل گوش دادن به موسیقی هم نیستم. اینکه در هر زمانی که گیرم میاد، فوری یک صدای خاص رُ پِلِی می کنم، به این معنی نیست که اون صدا رُ دوست دارم یا سبک خوندنشُ یا هر چیز دیگه ای که به هنر اون شخص برمیگرده؛ این بشر انگار خود منِ؛ فکر می کنم اگر تمام زندگیم با گوش دادن به حرفاش بگذره، ...
بویی شیرین ...
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 22:22
در کیفم را باز کردم، بوی آدامس مشامم را پر کرد، بوی آدامس را دوست دارم، همیشه بسته ی آدامس تریدنت و اغلب با طعم پرتقال، در کیفم پیدا می شود. چند لحظه ایستادم و عمیق نفس کشیدم، فکر کردم چقدر دوست دارم دخترانی را که بوی آدامس می دهند و گاهی اوقات با سرعت از کنارم می گذرند، بویشان از جنس رفتن است، اصلا...
بیهودگی !
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 22:22
با آنکه می دانم هیچ فیلسوفی نتوانسته حقیقت را کشف ُ معرفی کند، اما باز شب ها، اغلب تا خود صبح فکر می کنم. روزگاری سکوت شب و خلوتش، برایم مایه ی آرامش بود؛ حالا شده اسباب فشار ! خب مسلماً با کوبیدن پاهایم به دیوار، از وزنم کم نمی شود ...
زیبایی های زندگی
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 22:22
قدیما، وقتی حالم خوب بود، سپیده ی صبح برام حکم زندگی رُ داشت. پرنده ها می خوندند، من می رفتم تو حیاط ُ گل های باغچه رُ آب می دادم، دست می کشیدم رو گلبرگ هاشون ُ لبخند می زدم، چشامُ می بستم ُ نفس عمیق می کشیدم؛ پروانه ها تو باغچه پَر می زدند ُ من خوشحال می شدم، جایی خونده بودم پروانه ها شگون دارند. ح...
صفر مطلق !
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 18:56
به نقطه ی جالبی از زندگی رسیدم ! دیگه هیچی برام مهم نیست، همینطوری الکی دارم می چرخم برا خودم ! دقیقاً مثل یه آدم آواره ! نه آدمها برام مهمن، نه افکارشون؛ نه قضاوت هاشون و نه نگاهشون ! تابستون یه تصویر تو ذهنم همش وول میخورد تصویر یک پسر بچه ای که تو یه شب آروم؛ غمگین نشسته رو یه سکو تو پیاده رو و ز...
حرف های تهوع آور !
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 18:56
دارم خاطراتمُ مرور می کنم با عکس های تو آرشیو لپ تاپ ... با دیدن هر عکس یه خاطره میاد جلوی چِشَم؛ روزایی رُ یادم میاد که بی چشم داشت محبت می کردم، محبتم عمیق بود؛ کسی نفهمید، باور نکرد. اصلاً کسی منُ ندید . اینا مهم نیستن؛ مهم اینه که با یاداوری اون لحظه ها حالم از خودم بهم می خوره و از همه ی مردم م...
خندیدیم ما ... دیوانه وار خندیدیم ...
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 18:56
زندگی من در هر روز ُ هر دقیقه عوض می شد. بنظرم می آمد که طول زمان و تغییراتی که ممکن بود آدمها در چندین سال انجام دهند، برای من این سرعت سیر ُ جریان هزاران بار مضاعف ُ تند تر شده بود. گاهی احساس می کنم هدایت زندگی من و احوال منُ مو به مو نوشته ... برای همینه که اینقدر شدید باهاش همذات پنداری می کنم ...
....
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 18:56
یه وقتایی مثل الان احتیاج دارم به تنهایی، اما محکومم به زندگی با چار تا آدم سطح پایینِ غیر قابل تحمل گه تو این زندگی
زندگی ...
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 18:56
1. زندگی برای این زیباست که نگرش ما همواره در سطح است، اما اگر به ژرفای آن خیره شویم، همه برای یکدیگر چنگ و دندان تیز می کنند و انسان گرگ انسان است.- آرتور شوپنهاور 2. اندوه و بی شکیبی من به خاطر از پا درافتادگی ام بخصوص از چشم انداز آینده ای تغذیه می کند که بدین گونه برایم تدارک دیده شده و هرگز از ...